![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
ویرانم ، خراب و فرو ریخته، کاش نیستی را می شد خرید، کاش مرگ دست خودم بود، کاش دلها اینقدر سفت و سخت نبودند، کاش یک نفر دلش به حال من میسوخت. چگونه توانستی رهایم کنی و ذره ذره آب شدنم را به تماشا بنشینی، من محتاجم، محتاج دست نوازشگری که اشکهایم را بزداید و برای تمام دردهایم حرفهایی از جنس آب و آینه داشته باشد ولی تو...
آن را از من دریغ می کنی. دلم شور میزند، مثل وقتی برای دوستت دارم در اضطراب به سر می بردم، حال عجیبی دارم، پرنده ی سرما زده ی ذهنم برای پرواز ،آرزوهای تاریکی دارد و پروانه ی زجر کشیده ی قلبم، دلش برای دشتهای سبز محبت تنگ شده... اشکهایم جاریست و هیچ کس نیست که بپرسد که از چه میترسم؟ من دلهره ای عجیب و بزرگی تجربه می کنم. تجربه ی شیرینی که خاطره ی عشقی دیگر آن را آسیب می زند او خسته و نا امید، نمی خواهد که مرا به فراسوی اطمینان و امنیت برساند ،نمی خواهد که مرا از این حسرت زجر آور و زرد رها کند. من چگونه بازیچه ی قلب خویش شدم؟ چگونه اسیر شدم؟ خدای من، مرا از این گرداب تلخ چراها برهان.خدایا به او بگو که نگرانی در چشمهایم بیداد میکند، بگو که در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام، بگو که می خواهم پیدایم کند. خدایا این درد و اندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد ،خدایا به من بگو که تا کجا باید پا برهنه برای اثبات هستی ام بروم؟به من بگو که اشتباه نمی کنم ، بگو که هیچ طوفانی در راه نیست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:17 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|