![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
چشمهایت به من امید زندگی داد،آیه ای بود از لطف خدا.
چشمهایت مرا با حقیقت روشن عشق آشنا کرد با نگاهت چگونه بودت را درک کردم،زیستن را فهمیدم من برای لحظه ای کنار تو نفس کشیدن چه باید بکنم؟برای چشمهای تو...که در زندان غم و اندوه اسیرند چقدر باید دعا کنم؟ من چگونه میتوانم راه قلبم را برای تو نمایان سازم برای نگاهی که هرگز مرا نمیفهمد برای مرد مغروری که گویا اصلا مرا نمیبیند... من به اندازه ی یک آسمان دلم گرفته، می خواهم گریه کنم می خواهم فریا بزنم ،کاش می توانستم خودم را از خودم بگیرم ، کاش می توانستم نباشم ،بمیرم. کاش می توانستم خود را از این شب طولانی رؤیاها برهانم کاش می توانستم خاموش شوم و زبان فرو بندم ،فنا شوم محو شوم...من از این روزگار خسته شده ام از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند میگذرند بیزارم من از همه ی شایدها و بایدها متنفرم... کاش می شد کمی برای نابترین عشقها ارزشی قائل شویم ،کاش از این نابسامانی روحها می گریختیم ،چقدر در خاکستری روزگارمان غرق شده ایم.من دلم برای لبخندهای روشن تنگ شده من هنوزم دلم می خواهد در آسمان آرزوها پرواز کنم ،چقدر سنگ دلیم که دلمان را در قفس طلایی نبایدها اسیر می کنیم. این نهایت بیرحمی است که یاد تبسمهای کوچکمان را ، خوشیها را قاب کنیم و به دیوارهای سنگی قلبمان بیاویزیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:12 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|