![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
بین الفاس نگاه من و چشمهای اندوه نشین تو هنوز حریر نگاه رؤیا جاریست هر چند من هنوز معتقدم که می شود اندوه یک شب تلخ را از همان پاورچین آمدن صبح فهمید .می شود قبل از طغیان غم واشک به خاطره ی شیرین یک لحظه ی فرار و سریع فکر کرد،مرا ببین...مرا که مو به مو در آئینه لبخند تو سپید می شوم، پیر می شوم ،مرا ببین که فریادم گنگ و بیهوده است...هنوز بر این باورم که شب سیاه و کابوس زده ام را فقط نام تو به سحر می رساند البته جیزهایی هم هست ،همه حرفها را که نمی شود گفت، چگونه بگویم که در چشمهایت به وسعت دقیق یک باغ باران خورده پی بردم و را. غمناک یک درد کهنه را فهمیدم،خودت میدانی که همه هستی ام را در شوخی بازیگوشانه ی نگاهت باختم و چه شاعرانه در آتشفشان وجود تو قطره قطره آب شدم، کویر قلب من هنوز هم به اشتیاق حرفهایت خواب باران می بیند ولی حقیقت همیشه یخ زده و دقیق بوده...فاصله ی میان دستهای نا امید من و چشمهای چشم به راه تو را هیچ آه و اشکی پر نخواهد کرد،می ترسم...می ترسم از چهره ی منتطرت رد پای همه آرزوهایم محو شده باشد،می ترسم نفسهایت را از هر چه خیال و خاطره است تهی کرده باشی، این واقعیتی است که حقیقی و رنج آور است،ولی با همه ی این حرفها کاش عهدی بسته بودیم و من تو را به هر چه رؤیاست قسم می دادم که نگذاری کوه یخ و مه گرفته ی خاطره ام در دنیای با هم بودنتان آب شود، نگذاری خیسی جاده ی لحظه های هم نفسیمان از خیال باران خالی شود،كمرنگ شود...کاش گفته بودم که هراز گاهی چشمهایت را باز کنی و روبروی همه فراموشیها قاب بزرگ نگاهم را ببینی، کاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداری به زنجیر بکشی و نقش چشمهایم را در ذهنت ثبت کنی...کاش گفته بودم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:26 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|