![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
چشمهایت به من امید زندگی داد،آیه ای بود از لطف خدا.
چشمهایت مرا با حقیقت روشن عشق آشنا کرد با نگاهت چگونه بودت را درک کردم،زیستن را فهمیدم من برای لحظه ای کنار تو نفس کشیدن چه باید بکنم؟برای چشمهای تو...که در زندان غم و اندوه اسیرند چقدر باید دعا کنم؟ من چگونه میتوانم راه قلبم را برای تو نمایان سازم برای نگاهی که هرگز مرا نمیفهمد برای مرد مغروری که گویا اصلا مرا نمیبیند... من به اندازه ی یک آسمان دلم گرفته، می خواهم گریه کنم می خواهم فریا بزنم ،کاش می توانستم خودم را از خودم بگیرم ، کاش می توانستم نباشم ،بمیرم. کاش می توانستم خود را از این شب طولانی رؤیاها برهانم کاش می توانستم خاموش شوم و زبان فرو بندم ،فنا شوم محو شوم...من از این روزگار خسته شده ام از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند میگذرند بیزارم من از همه ی شایدها و بایدها متنفرم... کاش می شد کمی برای نابترین عشقها ارزشی قائل شویم ،کاش از این نابسامانی روحها می گریختیم ،چقدر در خاکستری روزگارمان غرق شده ایم.من دلم برای لبخندهای روشن تنگ شده من هنوزم دلم می خواهد در آسمان آرزوها پرواز کنم ،چقدر سنگ دلیم که دلمان را در قفس طلایی نبایدها اسیر می کنیم. این نهایت بیرحمی است که یاد تبسمهای کوچکمان را ، خوشیها را قاب کنیم و به دیوارهای سنگی قلبمان بیاویزیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 23:12 توسط مریم |
|
|
بین الفاس نگاه من و چشمهای اندوه نشین تو هنوز حریر نگاه رؤیا جاریست هر چند من هنوز معتقدم که می شود اندوه یک شب تلخ را از همان پاورچین آمدن صبح فهمید .می شود قبل از طغیان غم واشک به خاطره ی شیرین یک لحظه ی فرار و سریع فکر کرد،مرا ببین...مرا که مو به مو در آئینه لبخند تو سپید می شوم، پیر می شوم ،مرا ببین که فریادم گنگ و بیهوده است...هنوز بر این باورم که شب سیاه و کابوس زده ام را فقط نام تو به سحر می رساند البته جیزهایی هم هست ،همه حرفها را که نمی شود گفت، چگونه بگویم که در چشمهایت به وسعت دقیق یک باغ باران خورده پی بردم و را. غمناک یک درد کهنه را فهمیدم،خودت میدانی که همه هستی ام را در شوخی بازیگوشانه ی نگاهت باختم و چه شاعرانه در آتشفشان وجود تو قطره قطره آب شدم، کویر قلب من هنوز هم به اشتیاق حرفهایت خواب باران می بیند ولی حقیقت همیشه یخ زده و دقیق بوده...فاصله ی میان دستهای نا امید من و چشمهای چشم به راه تو را هیچ آه و اشکی پر نخواهد کرد،می ترسم...می ترسم از چهره ی منتطرت رد پای همه آرزوهایم محو شده باشد،می ترسم نفسهایت را از هر چه خیال و خاطره است تهی کرده باشی، این واقعیتی است که حقیقی و رنج آور است،ولی با همه ی این حرفها کاش عهدی بسته بودیم و من تو را به هر چه رؤیاست قسم می دادم که نگذاری کوه یخ و مه گرفته ی خاطره ام در دنیای با هم بودنتان آب شود، نگذاری خیسی جاده ی لحظه های هم نفسیمان از خیال باران خالی شود،كمرنگ شود...کاش گفته بودم که هراز گاهی چشمهایت را باز کنی و روبروی همه فراموشیها قاب بزرگ نگاهم را ببینی، کاش گفته بودم لحظه ها را گاه گداری به زنجیر بکشی و نقش چشمهایم را در ذهنت ثبت کنی...کاش گفته بودم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:26 توسط مریم |
|
امروز همه ی عاشقان را رها کردم و به سوی تنهایی پرکشیدم![]() بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 13:2 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|