![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
امروز دلم گرفته امروز می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت و اقبال بد خودم بگم یا ... کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم تا بتونه حرف خودشو بزنه چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه ! چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟ دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم . اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد . این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه ! و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من .............
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:50 توسط مریم |
|
|
يک شاخه گل مريم ... می خواهم از شكوه تو بنويسم حالا كه باز لحظه ی ديدارست شايد دوباره عشق ميسر شد وقتی كه راه چشم تو هموارست در گوشه ی حياط غزل هايم آری هميشه يك گل مريم بود ديگر گلی ز عشق نمی رويد پيداست روح باغچه بيمارست چشمم كه باز خسته و غمگين است هرشب تو را از آيينه می خواهد امشب صبور نيست گلم ديگر از وعده های آيينه بيزارست ساعت هميشه مظهر دلتنگی ست يعنی به دور دست زمان دلخوش اما اميد نيست به اين شبها اسير پنجه ی تكرارست تو مثل آسمانی و من امشب مانند دستهای زمين هستم در بينمان طلوع سياهی هاست يك مشت ابر و صاعقه ديوار است تنديس با تو بودنم عمری ست كوهی ز عشق و خاطره ها گشت ست بر شانه های خسته ی من اما اين كوه های خاطره آوار است هر جا كه مي رويد غزل هم هست ردی ز درد عشق به جا ماندست اين زندگی تلخ مصيبت بار از داغ چشم های تو سرشارست از چشم بی تفاوت اين مردم جز سرزنش كه هيچ نمی بارد اينجا ميان غربت و تنهايی فكرم درون آينه بيدارست |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:21 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|