![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
توی نگاهت عشقو ديدم ، تپش قلبو شنيدم نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:51 توسط مریم |
|
|
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ انتظار واژه ی غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ... می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ... گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق. وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ... نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ... و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ... تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ... میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:18 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|