![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
|
از من جدا گشته ای و نگاهم نمی کنی
چون درد در منی و رهایم نمی کنی گم گشته ام میان رویاهای تو از این آوارگی بگو جدایم نمی کنی هر شب چو ابر می گریم آخر چرا؟ چه شد که صدایم نمی کنی؟ من پرنده مهاجر گم کرده وطنم به آسمان خویش تو رهنمودم نمی کنی امشب با همه خستگی تو را فریاد می زنم اما باز تو نگاهم نمی کنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:19 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:13 توسط مریم |
|
|
عاشقم عاشق یک نیم نگاهت
عاشق یک لبخندت عاشق تبسم زیبایت که دلم را به هیاهو می اندازد عاشق دو چشمان خمارت که مرا دیوانه می کند عاشق آن دو دست پر مهر و محبتت عاشق آن بوسه ی نخستی که سرشار از عشق بود !!! عاشق آن نگاهی که تمام وجودم را آب می کند!!! عشق من بار دیگر به مهمانی قلبم بیا تا با تمام وجود تو را در آغوش بگیرم به یاد روزهای باهم بودن می دانم که دوستم داری ولی چیزی که ما را از هم جدا کرده غرور بی جاست چرا ما نتوانیم همچو دیگران باشیم؟؟ چرا ما را باید در قفس زندانی کنند؟؟ چرا ما را با هم رها نمی کنند؟؟ وقتی من در قفس و تو به دیدنم می آیی وقتی اشک را در چشمانت می بینم همان جاست که آرزو می کنم زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد زندگی من به مرگ ختم می شود و آرزوی در آغوش کشیدن دوباره ی تو را به گور خواهم برد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 16:17 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:8 توسط مریم |
|
|
دلم با عشق تو عاشق ترین شد
تمام لحظه هایم بهترین شد ولد بی مهریت کار دلم ساخت دل تنهای من تنهاترین شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:17 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:10 توسط مریم |
|
|
با تنهایی خویش زمزمه می کنم تقدیم به شقایق عمرم
زینت وجودم به شقایق تنهاییم رفتی چرا ای نازنین!ای آشنا تا بودی مثل گل شکوفا بودم وتو را چون جان شیرین دوست میداشتم و دوست می دارم و تا لحظه ای که جان از بدن فرسوده ام بیرون رود . چرا اینگونه خواستی؟بگذار بگویم که نمی توانم از تو بگذرم تو که خون گل زیبایی و در بهاران زندگی ام آمدی تو که همیشه در قلب من جای داری تو که شب های غرورم را اشکباران کردی بگذار تا با بودن یادت در کنارت آرام بگیرم بگذار تا شور انگیزترین غم زندگی را در گوش زمان و روزگار و سرنوشت نفرت انگیز و تقدیر لعنتی زمزمه کنم و زمین و زمان را با هم بسوزانم آه...چگونه باور کنم تنهایی خویش را چگونه می توان از تو دل برید چرا که سالها امید زندگی ام هستی کاش می دانستی که چگونه در غمت می سوزم و تا چه وقت تنها به یاد تو خوابم نمی برد و شعله تلخ جدایی را در سکوت زمزمه می کنم یاد مهربانیهایت و جمالت مرا افسردهمی کند چرا که دیگر گلی چون تو بدست نخواهم آورد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:10 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:8 توسط مریم |
|
|
می دانم لبانت بوسه طلب است اما نمی دانم شهد لبانت را چه کسی خواهد چشید .
می دانم دستانت لطیف و مهربان است اما نمی دانم دستانت را چه کسی خواهد فشرد . می دانم چشمانت دل فریب و زیباست اما نمی دانم صاحب اصلی آن نگاه قسمت کیست !! بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم و با شوق به دامان شقایق ها به پا خیزیم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:59 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:34 توسط مریم |
|
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تورا با اشکهای ديده زلب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم دراين سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو ؛مگو ؛ که چرا رفت ؛ننگ بود عشق من و نيازتو و سوز و ساز ما از پرده ي خموشی و ظلمت؛چو نور صبح بيرون فتاده بود به يک باره راز ما رفتم که گم شوم چو يکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شب رنگ زندگی رفتم که درسياهی يک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله ی آتش زمن مگير می خواستم که شعله شوم سر کشي کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسير |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:6 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:55 توسط مریم |
|
|
یه عمری همه ی دنیارو گشتم
به دنبال یه عشق صادقونه یه عشقی که بسازه دل رو از ما بشه تنها چراغ توی خونه یه عمری پی عشق بی حوس دویدم بدنبال یه عشق بی بهونه یه عشقی که بشه مرهم زخمام نشه بد تر نمک رو زخم کهنه تو شبهایی که جای دست پر مهر چیزی به جز یه دنیا اشک ندیدم یکی اومد که دوست داشتن میفهمید منو از من خسته خسته جدا کرد یکی اومد که با احساس پاکش تموم زخمامو یهو دوا کرد تو وقتی که همه تنهام گذاشتن با لبخندش منو از من جدا کرد برای عاشقی عشقمو دادم خیال کردم فقط عشقه که می مونه ولی جای تموم اون همه عشق واسم موندش فقط بغض شبونه برای عاشقی ما کم نذاشتیم خدا هم خوب خودش اینو میدونه با اینکه دلم رو همه شکستن میخونم باز هنوزم عاشقونه میخونم با خودم دیگه بریدم دیگه به اخر رسیدم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:50 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:21 توسط مریم |
|
|
عاشقی شرح غریبی من است
شرح درد و خود ٿریبی من است شرح بیشامانی و درد من است قصه روح جهانگرد من است خویش را از خویش باید پاک کرد هرچه از خاک است باید خاک کرد عاشقی هم وقت دارد مثل خواب لحظه ای گرم ، شیرین ، خوب و ناب در سیر عاشقی دل نرم باش اهل یک جغراٿیایی گرم باش لمس کن گلبرگ های یاس را چیزهایی مثل یک احساس را |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:38 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:47 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:27 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:19 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:4 توسط مریم |
|
|
زبانم را نمی فهمی ....نگاهم را نمیبینی ...زاشکم بی خبر ماندی و آهم را نمیبینی
سخن ها خفته در چشم ...نگاهم صد زبان دارد ...سیه چشمان مگر طرز نگاهم را نمیبنی سیه مژگان من ....روی سپیدم را نگاهی کن سپید اندام من روز سیاهم را نمیبینی .. پریشانم ...دل مرگ آشنایم را نمی جویی ...پشیمانم ....نگاه عذرخواهم را نمیبینی ... گناهم چیست ؟ جز عشق تو ... روی از من چه می پوشی ؟ مگر ای ماه !! چشم بی گناهم را نمیبینی .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:13 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:9 توسط مریم |
|
|
عشق چتر بارانی است برای دونفر در زمانی که حتی یک قطره باران هم نمی بارد ...
عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب ... عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن... عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ ... عشق یعنی چون همیشه باختن... عشق یعنی گفتنی با گوش کر ... عشق یعنی دیدنی با چشم کور ... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ... عشق یعنی گم شدن در لحظه ها ... عشق یعنی آبی یه بی انتها... عشق یعنی یک سوال بی جواب ... عشق یعنی رفتن توی خواب ... عشق یعنی آخر خط بهشت!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:11 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:41 توسط مریم |
|
|
آمد و آتش به حانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت آمد و بنشست و آشوبی به پا در میان دودمانم کرد و رفت آمد و رویی گشود و شد نهان نام خود ورد زبانم کرد و رفت آمد و او دود شد من شعله ای در وجود خود نهانم کرد و رفت آمد و برقی شد و جانم بسوخت آتشین تر این بیانم کرد و رفت آمد و آیینه گردانم بشد طوطی بی هم زبانم کرد و رفت آمد و قفل را از دهانم برگشود چشمه ی آب روانم کرد و رفت آمد و تیری زد و شد نا پدید همچنان صیدی نشانم کرد و رفت آمد و چون آفتی درمن فتاد سر به سوی آسمان کرد و رفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:32 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:20 توسط مریم |
|
|
شب بود و قلندر بیدار
ماه بود و خورشید در خواب من بودم و تو بودی و یک پنجره در کوچه های خالی از مهر و عاطفه من بودم و تو بودی و ترس و واهمه در شب های قشنگ پر از خاطرات پنجره تو بودی و بازی تلخ سرنوشت من می روم اما با دلی پر از امید تو موندی و انتظار یک امید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:18 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:13 توسط مریم |
|
|
اول از روی ادب گل بی خار سلام
دوم اینکه به تو دادم پیغام چه کنم چاره ندارم که فلک کرده مرا از تو جدا از کجا غنچه بچینم که بده بوی تو را منم تک پرستو که سال های سال به دنبال قلبی هستم که در آن جای بگیرم ....به دنبال راهی هستم که به آن کشیده شوم نمی دانم چه کسی می تواند معنای محبت را بداند ..نمی دانم چه کسی می تواند عشق را معنا کند وقتی که کنار ساخل می نشینم چیزی را احساس می کنم ..که انگار غروب دلم آن را میبیند ای کاش گل سرخی بودم که در قلبت جای داشتم ... ای کاش دریایی بودم که هنگام طوفان امواج خود را به ساحل می بردم ای بزرگ ابدی ...ای سرچشمه ی همه ی مهربانی ها تو را ستایش می کنم و به یاد آن چشم های بیدار همیشه عاشقت که اشک های جان تشنه ام را سیراب می کند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:49 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:46 توسط مریم |
|
|
ای کاش که همچو عاشقان بودم من
ای کاش که بی نام و نشان بودم من ای کاش که دل دست زمن برمی داشت ای کاش که فارغ از جهان بودم من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:51 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:47 توسط مریم |
|
|
چه کسی خواهم دید مردنم را بی تو ؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید... آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد ... و تکان دادن سر چه کسی باور کرد جنگل جان مرا ؟ می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچرا می بخشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:46 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:45 توسط مریم |
|
|
هر شب فزاید تاب و تب من
وای از شب من وای از شب من با من رسانم لب بر لب او یا او رساند جان بر لب من استاد عشقم بنشین و بر خوان درس محبت در مکتب من رسم دورنگی آیین ما نیست یک رنگ باشد روز و شب من گفتم رهی را که امشب چه خواهی؟؟ گفت آنچه خواهچد نوشین لب من!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:42 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:33 توسط مریم |
|
|
خوشا روزی به امیدت نشستن
به چشمانت دخیل عشق بستن خوشا در زیر باران گریه کردن و تنها با خدا در هم شکستن خوشا در آرزویت دل سپردن خوشا از دوریت آرام مردن خوشا با یاد عشق نازنینت جهان را با غمش از یاد بردن خوشا چشمان نازت را ربودن خوشا هر روز در یاد تو بودن خوشا دل را به عشقت تکیه دادن تمام عمر عشقت را ستودن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:29 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:28 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:26 توسط مریم |
|
|
تو صدا بزن منو!به هر اسمی که می خوای
می دونم از پشت ابرتو یه روزی در میای آره تو همون ماهی تو شبای بی کسی یه جورایی واسه من انگاری دل واپسی می خونم از تو چشات تو دلت چی می گذره بذار تا بهت بگم که کی از گل بهتره ؟ جون من همین جوری همیشه باهام بمون بدون رو درواسی خودت از گل بهتری واسه هدیه چرا واسه من گل می خری ؟ برنگردونی منو تشنه لب از دم شط با یه دنیا عشق و شور با یه عالمه پیام تو رو فریاد می زنم بعد از این با یک سلام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:26 توسط مریم |
|
|
شبی پرسیدمش با بی قراری که غیر از من کسی را دوست داری؟
دو چشمانش خجالت بر هم افتاد میان گریه هایش گفت آری هرکس به دلیلی دل مارا می شکند بیگانه کجا دوست کجا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست ...من در این عجبم که دوست چرا ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:24 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:23 توسط مریم |
|
|
سوگند یاد می کنم که شب را به خاطر سیاهیش
سیاهی را به خاطر تنهاییش تنهایی را به خاطر با تو بودن دوست دارم!
سوگند یاد می کنم که بلبل را به خاطر صدایش گل را به خاطر طراوتش و تو را به خاطر احساس پاکت دوست دارم! سوگند یاد می کنم کوه را به خاطر پایداریش و پاییز را به خاط خش خش برگ درختان و دفترم را به خاطر گفته هایم و تورا به خاطر همیشه دوست دارم ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:19 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:22 توسط مریم |
|
|
عشق یعنی از خود بی خود شدن
به بلور احساس تلنگر زدن آتش از درون زبانه کشیدن خزان را بهار دیدن در پس غرور ظاهری قلب را به پاکی آفتاب آراستن زیبایی ها و لطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن عشق یعنی گوهر را در صدف تنهایی نهان کردن عشق یعنی آغازی شیرین و آتش جاودان با هرچه بوی تعلق دارد عشق یعنی سوختن و ذوب شدن در بوته ی عشق عشق یعنی لرزش همه ی وجود در برابر معشوق یعنی زیبا دیدن ...زیبا شنیدن ...زیبا گفتن یعنی در حریر نرم و لطیف راه رفتن عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن و آبی شدن عشق یعنی تازگی ....یعنی بهار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:11 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:1 توسط مریم |
|
|
در این دنیا نکردم من گناهی
فقط کردم به روی تو نگاهی اگر اینک نگاهی شد گناهی مجازاتم بکن هر طور که خواهی در این دنیا من اورا می پرستم هم او را هم خدا را می پرستم تمام مردمان یکتا پرستند ولیکن من دو تا را می پرستم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:46 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:44 توسط مریم |
|
|
امشب در سکوت نشسته ام و مزه ی تنهایی را می چشم !
امشب تنهاترین تنهایم ... تنها تر از همیشه ... هر شب با نور ستارگان صحبت می کردم و تا سحر به لالایی کبوتران عاشق گوش فرا می گرفتم ... ولی اکنون نه ستاره ای در آسمان دیده می شود و نه کبوتری وجود دارد ... با تنهایی خویش زمزمه می کنم ...آری ... سکوت و تنهایی با من هم نشین شده اند .. دلم برای غربت و صداقتی که در چشمانت پیداست تنگ شده .. تا بیایی و مرا از این تنهایی نجات دهی ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:42 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|