![]() |
![]() |
|
| می نویسم از دل خویش... |
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:33 توسط مریم |
|
|
سلامي به گرمي دستانت اي يار و به حرارت نگاهت اي عزيز تر از جانم ....
دلم برايت تنگ شده . آري جايت در كلبه ي تنهايي من خالي ست ... اگرچه در اينجا نيستي اما يادت همواره با من است و اين را نيز بدان كه در قلبم هستي و خواهي ماند ! نمي دانم چرا ؟؟؟؟ اما تو را به راحتي از دست دادم !!! ديشب خوابت را ديدم ... دستانت در دستانم بود و در صحراي غم ايستاده بوديم .. و در چشمانم خيره شده بودي كه ناگهان قطرات اشكي چون مرواريد از چشمانت جاري شد ... در آن لحظه انگار آسمان و زمين ناراحت و اندوهگين شدند ... آسمان رعد و برق زد و هوا ابري شد ... باران باريد ... آري ....! آن باران آخرين باراني بود كه باريد و آن ديدار آخرين ديدار من و تو بود .... دستانم را به آرامي از دستانت جدا كردي و به آرامي به عقب قدم برداشتي ..خواستم به دنبالت بيايم اما انگار زمين مرا نگه داشته بود و مانع حركت من مي شد ... پاهايم سست شده بود و دستانم مي لرزيدند ... اشك از چشمانم جاري شد و به آرامي اسمت را صدا زدم ..اما در آن صحرا ديگر كسي به نام عشق وجود نداشت ... تنها شده بودم ...تــــــــــــنها !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 15:31 توسط مریم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 19:57 توسط مریم |
|
|
هر وقت دلم میگیرد شعری می خوانم ...
زندگی رویا نیست ..زندگی زیباییست . زندگی بال و پری دارد اندازه ی عشق ! با خودم می اندیشم اندازه ی عشق در زندگی ما چقدر است ؟ و در کجای زندگی ماست ؟ آه سردی بر قلبم می نشیند ...نگاهم به دور دست ها خیره می شود و دلم به حال عشق می سوزد !!! سال هاست که کسی را عاشق ندیده ام ... سال ها رفت و کسی مرده ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست عشق را و عاشقی را فراموش کرده ایم
برای انجام هر کاری عشق لازم است فاش می گویم و از گقته ی دل شادم بنده عشقم و از حرف جهان آزادم
حتی برای گفتن صبح به خیر به رهگذری که آرام از کنار ما می گذرد .... هر روز بعد از سلام به صبحی تازه در قلبمان بنویسیم امروز بهترین روز زندگیه من است ... این غافله ی عمر عجب می گذرد زمان چون برق و باد می گذرد و حرف های بسیاری نا گفته در دل باقی می ماند .. حرفهایی که هر کدام می توانند راهی به سوی عشق باشند حرف ها هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شویم لحظه عطیمت تو نا گریز می شود نا گهان چقدر زود دیر می شود دلا نزد کسی بشین که او از دل خبر دارد . به زیر آن درختی رو که آن گل های تر دارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 19:53 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست!!!!
|